تبليغاتX
*(بایک صدای جدی بخوان)*

به اتاق اعتراف می روم.پدر گوشت بامنه؟میخوام اعترافم راشروع کنم

این چلچرراغ من نیست

من چلچراغی که آدمهاش محافظه کارشدن.نویسنده جنجالی نداره مطالب جنجالی نداره را نمیخوام.

این چلچراغ من نیست

من واقعا به چلچراغ مدیونم.خیلی چیزها به من یاد داد.سلیقه من را عوض کرد من باچلچراغ بزرگ شدم....اما الان اعتراف می کنم دیگه دوسش ندارم

من 2سال باخودم کلنجار رفتم که بگذار چلچراغ همونجوری که تو ذهنته بمونه.تو اوج با چلچراغ خداحافظی کن

اما کدوم اوج؟.....

2سال تمام باخودم عهد بستم از این هفته دیگه چلچراغ نمی خرم اما تاشنبه میشد دلم آروم نمی گرفت و تا می اومدم با دلم کنار بیام دم دکه روزنامه فروشی بودم

آخه دخترجان چلچراغ تو اینه؟؟؟بااین مصاحبه های ضعیف با این مطالب دور از انتظار.کجاس اون همه مطالب جنجالی؟کودک فهیم دیگه بزرگ شده سرش گرمه

آهوی قلم هرگز نمی تونه جای کودک را بگیره معصومیت کودک فهیم الان جای خودشو داده به پاچه خاری آهو.بی ادبی های فیل کودک الان شده پاستیل های نوشابه ای.اون موقع کودک بود و ممدفرنگیزخانم الان شده آهو و نیمه!!! آخ که چه سخته باورش

جای خالی سرگیجه های بزرگمهر.هفت های آرش خوشخو.مصاحبه های علی میرمیرانی.شب نشینی های رها بدجور تو ذوق میزنه

روزانه های رها کجا و رادیو چل کجا!!!!!!!!!رادیو چل که صفحه محبوب خواننده هاس!!!!!!!!!!!!!

سرویس طنز!الان نیما دهقانی حسام مقامی کیا محمد صفا جویی و جلال سعیدی!ای کاش مطالب پخته تری حداقل از جلال سعیدی می خواندیم!

سرویس طنز چند سال پیش را یادتونه؟؟؟

تو شماره های این دوسال نوستالژیها را دوست داشتم و چراغ ها را من خاموش میکنم و گوساله را و گهگداری راننده تاکسی و ژوژمان

این واسه من عذاب آوره

وقتی عکس روی جلد چلچراغ ازاون عکسای نفس گیر رسیده به عکس گروه بروبکس!وقتی رسول ترابی از کاست محسن چاوشی تعریف می کنه!!!و دردناک تر وقتی منصور ضابطیان با گروه بروبکس مصاحبه می کنه و از آهنگ سوسن خانم تقدیر میشه

دلم میخاد گریه کنم

با خودم میگم :کاش هفته قبل تصمیم نهایی را گرفته بودم و حداقل ویژه نامه عید را نمیخریدم.که اینجوری از چلچراغ ناراحت بشم

باخودم میگم:کا ش سالی که چلچراغ واسه چند هفته تعطیل شده بود دیگه  رو پیش خوان دکه دنبالش نمی گشتم

شهاب حسینی تو فیلم درباره الی دیالوگ محشری گفت:یه پایان تلخ بهتراز یه تلخی بی پایانه

با خودم میگم:تلخی اون دوسال  و ویژه نامه عید امسال میتونه یه پایان تلخ باشه واسه چلچراغ من.

من خاطره مطالب بزرگمهر شرف الدین .علی میرمیرانی.آرش خوشخو.ابراهیم رها.امیرژوله قدیم!امیرصدری .شرمین نادری ........رانمی توانم بانوشته های نیما دهقانی محمد صفاجویی.حسام مقامی کیا.محسن امامی...............خراب کنم

چلچراغ خوبم ازت ممنونم بخاطر تمام لحظه های خوبی که به من هدیه دادی.بخاطرمطالبی که به من یاد دادی.بخاطر دوستای خوبی که از طریق تو پیدا کردم.

ممنونم

خداحافظ چلچراغ

6سال کم نیست.6تابهار.6تابستون.6پاییز و در 6مین زمستان ازت دل می کنم.(انگار شکست عشقی خوردم!!!)

گاهی چقدر زود دیر می شود

خداحافظ چلچراغ.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 23:54 توسط GoLShaN |

مرگ غم انگیز پسر صدفی

سالی که گذشت گوش شیطون کر کتاب و نمایشنامه زیادخوندم

اما کتابی که از دیدنش تا حد مرگ!هیجان زده شدم کتاب مرگ غم انگیز پسر صدفی  اثر تیم برتون بود

من عاشق فیلمهای تیم برتونم عاشق فضای فیلمهاش و شخصیت های عجیب غریبشم

تصویرسازی این کتاب هم کار خود تیم برتونه

 داستانهای کوتاه کوتاه با نقاشی های ساده اما فوق العاده تیم برتون

معصومیتی که تو چهره و رفتار ادوارد دست قیچی دیدیم .تو شخصیت های این کتاب هم هست.تصویرها و داستانهایی عجیب و درعین حال تراژیک

داستان دختری که تبدیل به تخت شد!

یا عشق پسرهیزمی و دختر کبریتی!خیلی جالبه ها هیزم و کبریت در مقابل هم.

و.....

به دوستانی که سبک خاص تیم برتون را دوست دارن پیشنهاد میکنم این کتاب را بخونن و ببینن و لذت ببرن.

شاید یکی از این داستانهای بامزه سوژه فیلم بعدی آقای برتون باشه!

انتشارات حرفه هنرمند  سال85این کتاب را چاپ کرده!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 23:46 توسط GoLShaN |

بچه که بودیم برای اینکه دروغ نگیم  بهمون می گفتن دروغگو دشمن خداست

حالا که دور و برم را نگاه می کنم می بینم  خدا چقدر روی زمین دشمن داره

این روزا هر کسی یه جوری دشمن خدا شده

یه عده واسه پول

یه عده واسه نمره

یکی واسه زنده موندن

و یه عده واسه قدرت

و...........................

فقط نمی دونم خدا کی میخاد جواب دشمناش را بده؟

نکنه خدا تو دلش میگه جواب ابلهان خاموشیست?
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 23:44 توسط GoLShaN |

با خودم فکر میکنم پاییز که از راه میرسه آدما دلشئن میخاد شاعر بشن.ولی وقتی میام شعر بنویسم و شاعر بشم شعرام میشن بنیامینی!!!!:

بارون

پاییز

دستات(سرده)

شونت

دستام

.............................................

اه نمیشه شعر نوشت!!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

عجیبه پاییز چه خاصیت قشنگی داره بارونای شدیدش آدمای عادی را سر ذوق میاره چه برسه به عاشقای دیوونه را....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

توی پاییز زیر بارون وقتی قدم میزنم و خیس میشم و از دیوونگی زیر بارون لذت میبرم

آدمای چتر بدست را میبینم که تند تند راه میرن که زودتر برسن خونه شک می کنم به عقل خودم؟؟؟ یا عقل اونا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی به عقل خودم فکر میکنم خنده ام میگیره و دوباره شروع میکنم به قدم زدن

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

اونی که چتر را اختراع کرد میدونست قدم زدن زیر بارون و موش آب کشیده شدن چه کیفی داری؟حتی اگه مساوی باشه با سرماخوردگی و آمپول و شربت و هر کوفت دیگه ای

ولی ارزشش را داره

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

گاهی وقتا میزنه به سرم که واسه که بیت شعر یا یه کلمه تصویر سازی کنم اما همشون خط خطی از آب درمیان مثل رگبار شدید بارون که یهو از آسمون میریزه

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

چقدر پارسال به استادمون گفتم من از طراحی متنفرم٬حالا وقتی یه مداد و کاغذ دم دستم باشه شروع میکنم به طراحی استوانه!!!!باخط های شلوغ پلوغ

گاهی فکر میکنم قطره های بارون هم استوانه هستند توپر و خوشگل

حتی اشک هم اشتوانه اس٬ازپون روز که روی گونه ام غلتید حس کردم یکی از همون استوانه های روی کاغذ کاهی کارگاه طراحیه!سریع پاکش کردم که صورتم سیاه نشه!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

استاد ابراهیمی میگفت:انقدر باید خط طراحیتون قوی باشه که وقتی با عصبانیت یه خط رو دیوار میکشید همه بفهمن این خط کسیه که طراحی کار کرده

بعد خودش محکم دستشو تو هوا می کشید می گفت اینجوری!و من باخودم فکر می کردم الان هوا شکاف برمیداره!

آخ یهو دلم تنگ شد واسه استادی که هر حرفش یه دنیاییه

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

اگه می خواستم به حرف استادمون گوش کنم و وقتی عصبانیم یه خط محکم روی دیوار بکشم الان تمام دیوارای خونمون ٬دانشکده خط خطی بودن!!از یه آدمی که دلش نخاست طراح خوبی بشه و استادش را حرص داد

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

آخیش چقدر نوشتن خوبه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:9 توسط GoLShaN |

خداحافظ گاری کوپر(رومن گاری):

اميدوارم خداحافظ گاري كوپر را خوانده باشيد. كتاب فوق العاده اي از رومن گاري

من عاشق اين كتابم.وقتي داشتم اين كتاب را مي خوندم بعضي جمله هاي جالبش را نوشتم .امروز كه نگاهم به اين نوشته ها خورد ديدم به به!! اين جمله ها چقدر باما جورند و يه كمكي از ما دورند!!

بعضي جمله ها را با اجازا رومن گاري عزيز مي نويسم فقط اميدوارم رومن!بنده را مورد لعن و نفرين خود قرار ندهند!!!!!آمين!

بدبختي اسباب پيشرفته چرا ما همش در حال پسرفتيم؟يعني اينقدر خوشبختيم؟

جايي كه شيرين كامي باشه عصيان نيست بميرم واسه كام تلخمون!

خوشبختي افيون ملت هاست من واقعا از دوستاني كه باعث زدودن اين افيون شدند و مي شوند تشكر خالصانه اي داريم و دستشون را با رعايت تمامي شئون مي فشارم!!

زندگي خصوصي اشخاص مقدس است قابل توجه روزنامه هاي زرد و اينا...!

بقيه جملات را بدون شرح مي نويسم!

با ذخيره خريت او ميشد شكم يه ملت را سير كرد!

كساني كه عقايد احمقانه شان را ابراز مي كنند اغلب بسيار حساسند!

هرقدر عقايد كسي احمقانه تر باشد كمتر بايد با او مخالفت كرد!

آدم هر چي خرتر باشه شانس نجاتش بيشتره!

اگر نمي توانيم از شر بي شرف ها خلاص بشيم دست كم عوضشون كنيم!!!

بيش از اندازه دروغ بارمون كردن.ديگه حجاب از روي كلمات افتاده!

خوب ميداند كه با دنياي حاضر نمي شود دنياي جديدي ساخت!

هي روزگار!

دمت گرم رومن گاري خيلي جمله هاي قشنگي هستند و با واقعيت سازگار!

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:33 توسط GoLShaN |

 

 

دو نفر در یک دریایی طوفانی دست و پا می زنند و مرگ را به چشم خود می بینند و غرق را.

هر دو حال و روزشان یکی است

اما از این دو.کار آنکه فریاد می زند و از هم سرنوشتش می پرسد:من چه کار کنم؟؟آسان تر است

حال این یکی رقت بارتر است که چیزی نمی گوید و باید به سوال او هم جواب دهد

 

دکتر شریعتی عزیز نوشته هاتون مطابق هر زمانه ایه

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:22 توسط GoLShaN |

یه حسی دارم
حسی مثل شب قبل از اعلام نتایج کنکور
یه استرس شیرین
نتیجه این رقابت هم مثل کنکور برام مهم و سرنوشت سازه
امیدوارم اعلام نتیجه فردا مثل کنکور امسال نباشه که حقمون ضایع بشه
هنوز بغض بومی سازی و پارتی بازی تو گلومه
اما فردا باید حق به حق دار برسه
چون ما لیاقت این را داریم که شاد زندگی کنیم یه انسان شریف رئیس جمهورمون باشه
چون ما لایق درست زندگی کردن هستیم
من مطمئنم که این دفعه ما پیروز میشیم
من به انتظار فردای سبز امشب را به صبح می رسونم
فردایی که بشه راحت تنفس کشید راحت حرف زد
و راهی واسه رسیدن به آرزوها ساخته بشه نه یه سد عظیم
فردایی که فرهنگ وهنر رواج پیدا کنه و مردم سرشون را از زیر برف بیارن  بیرون
خدایا به بزرگیت قسم دل ما جوونا را نشکن
ما جوونایی که فریاد آزادی سر دادیم
ما جوونایی که دست به دست هم دادیم وشعریک یا حسین تا میرحسین را از ته قلب سرودیم
خدایا دیگه از دوروغ و دورنگی ها خسته شدیم
ما یه رنگی و بی ریایی میخوایم
ما میخوایم سبز باشیم
سبز
سبز
به امید اینکه فردا آسمان ایران سبز سبز بشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط GoLShaN |

این روزها روزهای جالب و قشنگی هستند.روزایی که با رنگ سبز گره خوردن
مچ بندهای سبز شالهای سبز پرچمهای سبز و.....و
مرد سبز این روزها
روزهای فراموش نشدنیه.وقتی توی ستاد نشستیم و درباره ایرانمون حرف میزنیم
افرادی که داوطلبانه پوستر و بیانیه و..پخش می کنن فقط به عشق ایران
وقتی بادکنکهای سبز را باد میکردیم و باهر نفس آرزوی ایران سبز را فرو میدادیم توی بادکنک ها
وچه لذتی داره وقتی توی خیابون جلوی بچه ها سبز میشوی و یه بادکنک سبز دستش میدی
چشماشون چه برقی میزنه
و فردای اون روزیکی از اون دختر بچه ها را میبینی که هرچی گل سر سبز داره زده به موهاش و بادکنکش دستشه و با مامانش میاد توی ستاد
و رای اولیهایی که توی گیرودار امتحانا هر روز با یه سطل رنگ سبز جلوی ماشینها را میگیرن ویه تیک سبز روی ماشین ها میزنن و به آرزوهاشون فکر می کنن
شور و هیجانش را دوست دارم.مثل چهار سال قبل که خودم رای اولی بودم نیست
امسال همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داره
رنگ سبز
و
بوی پیروزی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:25 توسط GoLShaN |

از بچه گی بهش میگفتن اگه کار بدی بکنی خدا سنگت میکنه

وقتی می رفت گردش و سنگها را میدید فکر میکرد اینا هم یه روزی آدم بودن و کار بد کردن خدا هم سنگشون کرده

از خدا ترسید

از خودش هم ترسید

ترسید کارای بد بکنه و...

از سنگها هم ترسید

وقتی بزرگ شد ترسید به بچه هاش بگه

پس به بچه هاش نگفت

اونها هم نترسیدن

کارای بد هم کردن

سنگ هم نشدن

تصمیم گرفت نترسه

اما از روی کوه سقوط کرد و چند روز بعد یه سنگ قبر گذاشتن روش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:43 توسط GoLShaN |

دختر کوچولو دوتا دوست داشت دوتا خواهر دوست داشتنی که براش جای خواهرای نداشته اش بودند روز و شبشون با همدیگه سپری میشد

همیشه باهم بودن صبح و ظهر تو کوچه دم خونه شون و عصرا با ماماناشون می رفتند پارک جنگلی و دنبال هم میدویدند و یواشکی گل میچدند وماماناشون هم از اونا عکس می گرفتند

 وابستگی عجیبی بود .اون دوتا خواهر شدن عضو ثابت قلب دختر کوچولو ساعت ها و لحظه هاشون به هم گره خورده بود

 دختر کوچولو ساعت ها را تو مهدکودک می شمرد تا بابا بیاد دنبالش و برن خونه نهار را خورده و نخورده دم در به انتظار دوستاش که از مدرسه بیان

مامان دوستاش یه کیف قهوه ای چرم بزرگ داشت با دوتا دسته چین چین و یه بند بلند و یه در کوچولو داشت که یه سگک طلایی داشت اون کیف رویای دختر کوچولو بود و موقع خاله بازی همش دلش میخواست صاحب کیف بشه

 خانواده هاشون هم به هم دیگه عادت کرده بودند و داشتن تو یه محله دیگه نزدیک هم خونه می ساختن و دختر کوچولو و دوستاش کلی نقشه کشیدن واسه خونه جدید واسه خونه عروسکها که حتما صورتی باشه و...

خونه دوستاشون زودتر ساخته شد و همه وسیله ها کارتن شده بودو آماده رفتن حتی از این چسبونکهایی که واسه در حمام و..هم خریده بودن و کلی پزش را به دختر کوچولو دادن همه چیز واسه اسباب کشی اماده بود

فقط قبلش میخواستن برون مسافرت

دل دختر کوچولو از همون لحظه خداحافظی تنگ شد هر روز میرفت تو حیاط خونشون و و به طبقه بالا نگاه می کرد و می دید لباس دوستاش هنوز رو بند آویزونن خواست دوستاش را تو لباسها مجسم کنه که یهو چشمش افتاد به دمپایی نارنجی که روش شکل یه شیر بود دمپایی مریم خواهر کوچیکه بود که باد انداخته بودش تو حیاطشون دمپایی را بغل کرد و آرزو کرد کاش زودتر بیان

فردا صبحش تو مهدکودک زن عموش صداش کرد(زن عموش مدیرشون بود)و گفت:واسه بابات یه کاری پیش اومده و نمیاد دنبالت باید صبر کنی تا عمو بیاد خودمون ببریمت و توی راه شنید که زن عمو به عمو گفت:همسایشون که رفته بودن مسافرت تو راه برگشت تصادف کردن و همه مردن به جز دختر بزرگه دختر کوچولو معنی مردن را نمی دونست فقط چند وقت پیش بهش گفته بودن مادر بزرگ مامان مرده و رفته پیش خدا و از اون روز به بعد دیگه مادر بزرگ را ندید با خودش گفت:یعنی مریم و خاله گیتی و آقا مهدی رفتن پیش خدا و من دیگه مریم را نمی بینم؟؟؟؟بازی . اسباب بازیامون؟کیف قهوه ای خاله گیتی؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی عمو رسوندش خونه مادربزرگ .وقتی بابا را با چشمای قرمز دید.وقتی خاله اش بهش گفت :بعد از نهار به مامانت بگو و وقتی بعد از نهار به مامانش گفت و مامانش دعواش کرد و وقتی بغض بابا ترکید تازه فهمید دیگه مریم را نمی بینه فهمید مردن یعنی چه و رفت لب باغچه و نشست و گریه کرد

تا چند روز نرفتن خونشون مامانش میگفت طاقت ندارم لباسای روی بندشون را ببینم وقتی رفتن خونه و مامان با دیدن در خونه اونا گریه افتاد دل دختر کوچولو لرزید یعنی دیگه نمیشه برم در خونشون را بزنم و برم بازی؟؟یعنی این در بسته شده و باز نمیشه؟؟؟

خاله دوستاش هم همسایه روبرویی بود حالا از اون دوتا دخر موبور و شیطون فقط یکیشون مونده بود خواهر بزرگه که کلاس سوم دبستان بود و از اون دوتا بزرگتر بود دختر کوچولو دلش لک زده بود که دوستش را ببینه اما همسایه ها می گفتن:نه

تا اینکه یه روز دختر کوچولو با مامانش رفتن دیدن دوستش و کلی از همه شنیده بود که یه موقع بهش نگیا دوستش را دید پاهاش شکسته بود و نمی توانست راه بره و بازی کنه دل دختر کوچولو شکست اخه عادت داشت دو تا خواهر ر با هم دیگه ببینه دل کوچیکش طاقت دوری نداشت دلش تنگ شده بود هر روز خاله شون می آمد دنبالش تا برن پیش دوستش و دوستش تنها نباشه اما نمی فهمید چقدر واسه دختر کوچولو سخت بود دیدن یکیشون نمی فهمیدن دختر کوچولو چقدر عذاب می کشید که دوستش را تنها و تو رخت خواب ببینه هی میخواست بگه :کاش مریم هم بود اما زبونش قفل میشد و تو دلش میگفت:مریم کجایی؟ دلم برات تنگ شده

میخواست بگه :یادته با مریم خوراکیامون را بردیم دم در گذاشتیم رو کارتن بفروشیم مامانت اومد دعوامون کرد؟؟ اما نگفت چون میدونست یادشه تو دلش گفت:مریم یادته؟

دیگه دختر کوچولو هر روز اونجا بود که دوستش تنها نباشه حتی گردش هم با اونا میرفت ولی عذاب آور این بود که اجازه نداشت از مریم حرف بزنه پای دوستش که خوب شد رفت پیش داییش زندگی کنه و از اون محله دور شد دختر کوچولو روز به روز بیشتر دلش تنگ میشد و دلش میخواست بیشر تو مهد کودک باشه روزی که فامیلاشون اومدن اسباب کارتن شده شون را ببرن دختر کوچولو دم در نشسته بود و اشک میریخت و مامانش تو آشپزخونه

چشم دختر کوچولو افتاد به کیف قهوه ای دوست داشتنی که پرت شد تو کامیون یکی از همسایه ها با چشم گریون دخترک را فرستاد و خونشون و در را بست اونها هیچ وقت به خونشون نرفتن و بابای دختر کوچولو هم خونه نیمه کاره را فروخت و خونه عروسک ها و رنگ صورتیش شد یه رویا واسه همیشه مثل آروزی مریم که دلش میخواست مثل مامانامون معلم بشه دختر کوچولو هم با مامان و بابا و داداشش از اون محله رفتن دختر کوچولو سالی یه بار دوستش را میدید و هردوشون از مریم حرفی نمیزدن و دل دختر کوچولو روز به روز تنگ تر شد

دختر کوچولو انقدر دلش تنگ شد که دیگه انگار دل نداشت تصمیم گرفت دیگه با هیچ کس صمیمی نباشه که هی دلش تنگ بشه و تنها بشه

حالا دختر کوچولو دانشجو شده و خواهر بزرگه هم داره کارشناس ارشد شیمی میشه حالا هر وقت همدیگه را میبینن اسم یه نفر هیچ وقت به زبون نمیاد وبازم دختر کوچولو میشکنه و این شده براش یه علامت سوال بزرگ که چرا دوستش از مریم و مامان باباش حرفی نمیزنه چرا؟؟

خیلی سخته که از بچه گی تصمیم بگیری که با کسی صمیمی نشی اما دختر کوچولو هنوز سر حرفش هست و الان سالهاس با اینکه دور و برش شلوغه تنهاس الان دختر کوچولو از پارک جنگلی متنفره و دلش نمیخاد بره اونجا فقط عکسها را که میبینه از پارک جنگلی خوشش میاد چون تو عکسها تنها نیست

راستی اون دختر کوچولو منم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:42 توسط GoLShaN |