خداحافظ گاری کوپر(رومن گاری):
اميدوارم خداحافظ گاري كوپر را خوانده باشيد. كتاب فوق العاده اي از رومن گاري
من عاشق اين كتابم.وقتي داشتم اين كتاب را مي خوندم بعضي جمله هاي جالبش را نوشتم .امروز كه نگاهم به اين نوشته ها خورد ديدم به به!! اين جمله ها چقدر باما جورند و يه كمكي از ما دورند!!
بعضي جمله ها را با اجازا رومن گاري عزيز مي نويسم فقط اميدوارم رومن!بنده را مورد لعن و نفرين خود قرار ندهند!!!!!آمين!
بدبختي اسباب پيشرفته چرا ما همش در حال پسرفتيم؟يعني اينقدر خوشبختيم؟
جايي كه شيرين كامي باشه عصيان نيست بميرم واسه كام تلخمون!
خوشبختي افيون ملت هاست من واقعا از دوستاني كه باعث زدودن اين افيون شدند و مي شوند تشكر خالصانه اي داريم و دستشون را با رعايت تمامي شئون مي فشارم!!
زندگي خصوصي اشخاص مقدس است قابل توجه روزنامه هاي زرد و اينا...!
بقيه جملات را بدون شرح مي نويسم!
با ذخيره خريت او ميشد شكم يه ملت را سير كرد!
كساني كه عقايد احمقانه شان را ابراز مي كنند اغلب بسيار حساسند!
هرقدر عقايد كسي احمقانه تر باشد كمتر بايد با او مخالفت كرد!
آدم هر چي خرتر باشه شانس نجاتش بيشتره!
اگر نمي توانيم از شر بي شرف ها خلاص بشيم دست كم عوضشون كنيم!!!
بيش از اندازه دروغ بارمون كردن.ديگه حجاب از روي كلمات افتاده!
خوب ميداند كه با دنياي حاضر نمي شود دنياي جديدي ساخت!
هي روزگار!
دمت گرم رومن گاري خيلي جمله هاي قشنگي هستند و با واقعيت سازگار!
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:33 توسط GoLShaN
|
دو نفر در
یک دریایی طوفانی دست و پا می زنند و مرگ را به چشم خود می بینند و غرق را.
هر دو حال
و روزشان یکی است
اما از
این دو.کار آنکه فریاد می زند و از هم سرنوشتش می پرسد:من چه کار کنم؟؟آسان تر است
حال این
یکی رقت بارتر است که چیزی نمی گوید و باید به سوال او هم جواب دهد
دکتر
شریعتی عزیز نوشته هاتون مطابق هر زمانه ایه
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:22 توسط GoLShaN
|
یه حسی دارم
حسی مثل شب قبل از اعلام نتایج کنکور
یه استرس شیرین
نتیجه این رقابت هم مثل کنکور برام مهم و سرنوشت سازه
امیدوارم اعلام نتیجه فردا مثل کنکور امسال نباشه که حقمون ضایع بشه
هنوز بغض بومی سازی و پارتی بازی تو گلومه
اما فردا باید حق به حق دار برسه
چون ما لیاقت این را داریم که شاد زندگی کنیم یه انسان شریف رئیس جمهورمون باشه
چون ما لایق درست زندگی کردن هستیم
من مطمئنم که این دفعه ما پیروز میشیم
من به انتظار فردای سبز امشب را به صبح می رسونم
فردایی که بشه راحت تنفس کشید راحت حرف زد
و راهی واسه رسیدن به آرزوها ساخته بشه نه یه سد عظیم
فردایی که فرهنگ وهنر رواج پیدا کنه و مردم سرشون را از زیر برف بیارن بیرون
خدایا به بزرگیت قسم دل ما جوونا را نشکن
ما جوونایی که فریاد آزادی سر دادیم
ما جوونایی که دست به دست هم دادیم وشعریک یا حسین تا میرحسین را از ته قلب سرودیم
خدایا دیگه از دوروغ و دورنگی ها خسته شدیم
ما یه رنگی و بی ریایی میخوایم
ما میخوایم سبز باشیم
سبز
سبز
به امید اینکه فردا آسمان ایران سبز سبز بشه
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط GoLShaN
|
این روزها روزهای جالب و قشنگی هستند.روزایی که با رنگ سبز گره خوردن
مچ بندهای سبز شالهای سبز پرچمهای سبز و.....و
مرد سبز این روزها
روزهای فراموش نشدنیه.وقتی توی ستاد نشستیم و درباره ایرانمون حرف میزنیم
افرادی که داوطلبانه پوستر و بیانیه و..پخش می کنن فقط به عشق ایران
وقتی بادکنکهای سبز را باد میکردیم و باهر نفس آرزوی ایران سبز را فرو میدادیم توی بادکنک ها
وچه لذتی داره وقتی توی خیابون جلوی بچه ها سبز میشوی و یه بادکنک سبز دستش میدی
چشماشون چه برقی میزنه
و فردای اون روزیکی از اون دختر بچه ها را میبینی که هرچی گل سر سبز داره زده به موهاش و بادکنکش دستشه و با مامانش میاد توی ستاد
و رای اولیهایی که توی گیرودار امتحانا هر روز با یه سطل رنگ سبز جلوی ماشینها را میگیرن ویه تیک سبز روی ماشین ها میزنن و به آرزوهاشون فکر می کنن
شور و هیجانش را دوست دارم.مثل چهار سال قبل که خودم رای اولی بودم نیست
امسال همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داره
رنگ سبز
و
بوی پیروزی
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:25 توسط GoLShaN
|
از بچه گی بهش میگفتن اگه کار بدی بکنی خدا سنگت میکنه
وقتی می رفت گردش و سنگها را میدید فکر میکرد اینا هم یه روزی آدم بودن و کار بد کردن خدا هم سنگشون کرده
از خدا ترسید
از خودش هم ترسید
ترسید کارای بد بکنه و...
از سنگها هم ترسید
وقتی بزرگ شد ترسید به بچه هاش بگه
پس به بچه هاش نگفت
اونها هم نترسیدن
کارای بد هم کردن
سنگ هم نشدن
تصمیم گرفت نترسه
اما از روی کوه سقوط کرد و چند روز بعد یه سنگ قبر گذاشتن روش!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:43 توسط GoLShaN
|
دختر کوچولو دوتا دوست داشت دوتا خواهر دوست داشتنی که براش جای خواهرای نداشته اش بودند روز و شبشون با همدیگه سپری میشد
همیشه باهم بودن صبح و ظهر تو کوچه دم خونه شون و عصرا با ماماناشون می رفتند پارک جنگلی و دنبال هم میدویدند و یواشکی گل میچدند وماماناشون هم از اونا عکس می گرفتند
وابستگی عجیبی بود .اون دوتا خواهر شدن عضو ثابت قلب دختر کوچولو ساعت ها و لحظه هاشون به هم گره خورده بود
دختر کوچولو ساعت ها را تو مهدکودک می شمرد تا بابا بیاد دنبالش و برن خونه نهار را خورده و نخورده دم در به انتظار دوستاش که از مدرسه بیان
مامان دوستاش یه کیف قهوه ای چرم بزرگ داشت با دوتا دسته چین چین و یه بند بلند و یه در کوچولو داشت که یه سگک طلایی داشت اون کیف رویای دختر کوچولو بود و موقع خاله بازی همش دلش میخواست صاحب کیف بشه
خانواده هاشون هم به هم دیگه عادت کرده بودند و داشتن تو یه محله دیگه نزدیک هم خونه می ساختن و دختر کوچولو و دوستاش کلی نقشه کشیدن واسه خونه جدید واسه خونه عروسکها که حتما صورتی باشه و...
خونه دوستاشون زودتر ساخته شد و همه وسیله ها کارتن شده بودو آماده رفتن حتی از این چسبونکهایی که واسه در حمام و..هم خریده بودن و کلی پزش را به دختر کوچولو دادن همه چیز واسه اسباب کشی اماده بود
فقط قبلش میخواستن برون مسافرت
دل دختر کوچولو از همون لحظه خداحافظی تنگ شد هر روز میرفت تو حیاط خونشون و و به طبقه بالا نگاه می کرد و می دید لباس دوستاش هنوز رو بند آویزونن خواست دوستاش را تو لباسها مجسم کنه که یهو چشمش افتاد به دمپایی نارنجی که روش شکل یه شیر بود دمپایی مریم خواهر کوچیکه بود که باد انداخته بودش تو حیاطشون دمپایی را بغل کرد و آرزو کرد کاش زودتر بیان
فردا صبحش تو مهدکودک زن عموش صداش کرد(زن عموش مدیرشون بود)و گفت:واسه بابات یه کاری پیش اومده و نمیاد دنبالت باید صبر کنی تا عمو بیاد خودمون ببریمت و توی راه شنید که زن عمو به عمو گفت:همسایشون که رفته بودن مسافرت تو راه برگشت تصادف کردن و همه مردن به جز دختر بزرگه دختر کوچولو معنی مردن را نمی دونست فقط چند وقت پیش بهش گفته بودن مادر بزرگ مامان مرده و رفته پیش خدا و از اون روز به بعد دیگه مادر بزرگ را ندید با خودش گفت:یعنی مریم و خاله گیتی و آقا مهدی رفتن پیش خدا و من دیگه مریم را نمی بینم؟؟؟؟بازی . اسباب بازیامون؟کیف قهوه ای خاله گیتی؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی عمو رسوندش خونه مادربزرگ .وقتی بابا را با چشمای قرمز دید.وقتی خاله اش بهش گفت :بعد از نهار به مامانت بگو و وقتی بعد از نهار به مامانش گفت و مامانش دعواش کرد و وقتی بغض بابا ترکید تازه فهمید دیگه مریم را نمی بینه فهمید مردن یعنی چه و رفت لب باغچه و نشست و گریه کرد
تا چند روز نرفتن خونشون مامانش میگفت طاقت ندارم لباسای روی بندشون را ببینم وقتی رفتن خونه و مامان با دیدن در خونه اونا گریه افتاد دل دختر کوچولو لرزید یعنی دیگه نمیشه برم در خونشون را بزنم و برم بازی؟؟یعنی این در بسته شده و باز نمیشه؟؟؟
خاله دوستاش هم همسایه روبرویی بود حالا از اون دوتا دخر موبور و شیطون فقط یکیشون مونده بود خواهر بزرگه که کلاس سوم دبستان بود و از اون دوتا بزرگتر بود دختر کوچولو دلش لک زده بود که دوستش را ببینه اما همسایه ها می گفتن:نه
تا اینکه یه روز دختر کوچولو با مامانش رفتن دیدن دوستش و کلی از همه شنیده بود که یه موقع بهش نگیا دوستش را دید پاهاش شکسته بود و نمی توانست راه بره و بازی کنه دل دختر کوچولو شکست اخه عادت داشت دو تا خواهر ر با هم دیگه ببینه دل کوچیکش طاقت دوری نداشت دلش تنگ شده بود هر روز خاله شون می آمد دنبالش تا برن پیش دوستش و دوستش تنها نباشه اما نمی فهمید چقدر واسه دختر کوچولو سخت بود دیدن یکیشون نمی فهمیدن دختر کوچولو چقدر عذاب می کشید که دوستش را تنها و تو رخت خواب ببینه هی میخواست بگه :کاش مریم هم بود اما زبونش قفل میشد و تو دلش میگفت:مریم کجایی؟ دلم برات تنگ شده
میخواست بگه :یادته با مریم خوراکیامون را بردیم دم در گذاشتیم رو کارتن بفروشیم مامانت اومد دعوامون کرد؟؟ اما نگفت چون میدونست یادشه تو دلش گفت:مریم یادته؟
دیگه دختر کوچولو هر روز اونجا بود که دوستش تنها نباشه حتی گردش هم با اونا میرفت ولی عذاب آور این بود که اجازه نداشت از مریم حرف بزنه پای دوستش که خوب شد رفت پیش داییش زندگی کنه و از اون محله دور شد دختر کوچولو روز به روز بیشتر دلش تنگ میشد و دلش میخواست بیشر تو مهد کودک باشه روزی که فامیلاشون اومدن اسباب کارتن شده شون را ببرن دختر کوچولو دم در نشسته بود و اشک میریخت و مامانش تو آشپزخونه
چشم دختر کوچولو افتاد به کیف قهوه ای دوست داشتنی که پرت شد تو کامیون یکی از همسایه ها با چشم گریون دخترک را فرستاد و خونشون و در را بست اونها هیچ وقت به خونشون نرفتن و بابای دختر کوچولو هم خونه نیمه کاره را فروخت و خونه عروسک ها و رنگ صورتیش شد یه رویا واسه همیشه مثل آروزی مریم که دلش میخواست مثل مامانامون معلم بشه دختر کوچولو هم با مامان و بابا و داداشش از اون محله رفتن دختر کوچولو سالی یه بار دوستش را میدید و هردوشون از مریم حرفی نمیزدن و دل دختر کوچولو روز به روز تنگ تر شد
دختر کوچولو انقدر دلش تنگ شد که دیگه انگار دل نداشت تصمیم گرفت دیگه با هیچ کس صمیمی نباشه که هی دلش تنگ بشه و تنها بشه
حالا دختر کوچولو دانشجو شده و خواهر بزرگه هم داره کارشناس ارشد شیمی میشه حالا هر وقت همدیگه را میبینن اسم یه نفر هیچ وقت به زبون نمیاد وبازم دختر کوچولو میشکنه و این شده براش یه علامت سوال بزرگ که چرا دوستش از مریم و مامان باباش حرفی نمیزنه چرا؟؟
خیلی سخته که از بچه گی تصمیم بگیری که با کسی صمیمی نشی اما دختر کوچولو هنوز سر حرفش هست و الان سالهاس با اینکه دور و برش شلوغه تنهاس الان دختر کوچولو از پارک جنگلی متنفره و دلش نمیخاد بره اونجا فقط عکسها را که میبینه از پارک جنگلی خوشش میاد چون تو عکسها تنها نیست
راستی اون دختر کوچولو منم
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:42 توسط GoLShaN
|
نوستالژی
وقتی آدم دچار نوستالژی میشه حس قشنگی داره حسی که اکثرا با بغض همراهه
ما(چلچراغیا)حداقل هفته ای یه بار حس نوستالژیک بهمون دست میده با مطالب قشنگ شرمین نادری عزیز
مامان و بابای من بچه که بودم صدای من را ضبط کردن
الان وقتی نوار بچه گیام را گوش میدم یه حس قشنگی دارم بغض گلوم را فشار میده و گاهی یکمی چشمام تر میشن
برام قشنگه وقتی صدای 1سالگیم را گوش میدم
شعرای جوجه جوجه طلایی.میرم مدرسه و...خیلی لذت بخشه
که صدای جوونیای بابا را بشنوی که چند لحظه یه بار به تو یاداوری می کنه قراره چی بگی
گلشن مامان کجا رفته؟
وتو صدای خودتو میشنوی که با لحن شیرین بچه گونه میگی:مدسه
حتی گاهی دیدم که بابا و مامان هم موقع گوش دادن به صدای بچه گیام اشک تو چشماشون حلقه زده
اما بغض..
یاد گذشته های شیرینی می افتیم که دیگه تکرار نمیشن
من دیگه اون صدای بچه گونه را ندارم که یه شعر واسه بابابزرگ بخونم و بهش بگم بابا گزرگ پیرم ...
از اون صدا فقط یه خاطره مونده
ای کاش اون موقع دوربین فیلمبرداری فراوون بود که ما هم داشتیم و منم از اون موقع فیلم داشتم
عکس هم خیلی قشنگه تو خود کوچولوت را تو بغل مامان میبینی
تازه بدنیا اومدی ظاهرت زشته اما باطنت سفیده سفیده
اه
الان هم بغض داره گلوم را فشار میده
دلم میخاد بازم صدای خودمو گوش بدم و صدای گلشنی که توش بغض نیست و آزاد و رها از همه جا نشسته پای ضبط صوت و به حرفای باباش گوش میده
و صدای مامانش که میگه گلشن شعر میرم مدرسه را برا عمه بخون
اون موقه صدای خنده های ریز مامان و عمه را هم میشنوم که دارن ذوق منو می کنن
و دلم قنج میره و یهو تنگ میشه
تو عکسای تولدام همه فامیل هستن
همه هم منو بغل کردن و با من عکس گرفتن
از دایی مامان که دیگه بین ما نیست و هر وقت عکس را میبینم دلم براش تنگ میشه
تا تمام دوستا و همبازیای بچگی که الان همه دانشجو شدن
چقدر صمیمیت زیاد بود
چقدر رفت و آمد ها بجا بود
اما حالا...
تولد.......
و رفت و آمدها فقط عید به عید اون هم افراد گلچین شده
چقدر حیف
(راستش خیلی وقت بود میخواستم درباره نوستالژی بنویسم نشد تا امشب آخرین قسمت مرد هزارچهره نوستالژی منو قلقلک داد و با دیدن شیر فرهاو و کیانوش برره رفتم به اون روزا و با بغض دیدمشون و تصمیم گرفتم که بنویسم
مرسی مهران مدیری عزیز و مرسی کلاه قرمزی شیطون واسه یادآوری بچگیامون)
و مرسی مامان و بابای خوبم بخاطر نوار بچگیام و تمام عکسها و تمام روزای خوب
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:33 توسط GoLShaN
|
خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم موقع کنکور که حسابی گرم خوندن تاریخ هنر ایران و تاریخ هنر جهان بودم حسابی درگیر شدم
یه جمله باعث شد حسابی حرص بخورم
جمله ای که شاید روزی یکبار تو اخبار تلوزیون رادیو روزنامه به گوشمون میخوره و به چشم میاد
هنر نزد ایرانیان است و بس!!!!!!!!!!!!!!!!
وقعا؟؟؟!!!
تاریخ هنر ایران احساساست آدم را قلقلک میده
ساسانی وهخامنشی و صفوی
عالی و بی نظیرن
اما سلسله قاجار
به سلسله قاجار که میرسم میخام سرم را بکوبم به دیوار از دست شاههای خوشگذرون از دست مردمی که هنر غرب را به حریم هنرشون راه دادن
از اینکه هنر جدیدی به وجود نمیاد و هنرهای قبلی رو به افول میرن تا با مخ بخورن زمین
اما نه
هنر زمین نخورد این مردم بودن که با تجدد خواهیشون با صنعت پوشالی به زمین خوردن
و اعتبار هنر را زیر سوال بردن
تاریخ هنر جهان اما این چیزا را نداره
از هنر یونانو روم بگیر تا نقاشی های لئوناردو داوینچیپیکره های میکل آنژ
نیکلاس پوسن(نمیدونم چرا ازش بدم میاد!!)
تمامدوره ها باروک .روکوکو.و..
سبکهای اکسپر سیونیسم.سورئالیسم که من را میبره به دنیای وهم انگیزشون نقاشیهای بی نظیر پیکاسو ونگوگ گوگن و.......
هیچ کدوم از اینها نابود نشدن سبکها با به وجود آمدن یه سبک دیگه از یاد نرفتن
پادشاهها و مردم اون کشور اصالت هنرشون را گم نکردن
اختراع کاغذ به وسیله چینی ها
موزاییک کاری معابد یونان
استوپاها
باسیلیکاها
مصر و اهرام ثلاثه اش مجمه ابولهول تابوتهای تزیینی فرعونها
صورتکهای آفریقایی نقاشی دیواری سرخپوستان پیکره های بودا
داوود(وروکیو میکل آنژ)متفکر رودن
معماری عجیب گینزوبارو
باغ های شنی خیال انگیز
بخش سینما و تئاتر که عاشقشونم!!
از نمایشنامه های آشیل بگیر تا شکسپیر از کارگردانی لوئیس بونوئل بگیر تا هیچکاک روسیلینی.دسیکا
ساخت دوربین فیلمبرداری لومیرها
موسیقی
بتهوون و باخ.اشتوک هاوزن .موتسارت.سازهای کلیسایی
هارپیسکورد پیانو(در زمان قاجار تازه وارد ایران شد!)
چرا این همه اسم ردیف کردم؟؟؟؟
چرا این همه هنر پشت سر هم چیدم؟؟
چون با دیدن این همه اسم وهنر حالم بههم میخوره وقتی میشنوم هنر نزد ایرانیان است و بس!!!
مسخره اس
من ایرانیم
انکار هم نمی کنم که ایرانیا هنر مندن
من از کلمه بس اعصابم میریزه بهم
چرا بس؟؟
تمام این اسمایی که نوشتم واین هنرها که 1صدم هنر جهان را دربر میگیرن کشک؟؟؟
همیشه واسم دغدغه بوده نوشتن درباره این جمله که هر ایرانی را مغرور می کنه
اما من مغرور نمیشم من از این همه غرور متنفرم
دوربین فیلمبرداری کی اختراع شد؟کجا اختراع شد؟کی اختراعش کرد؟؟برادران لومیر اسامی ایرانی نیستن
اولین فیلم را کی ساخت؟؟ایرانی بوده؟؟؟
سینما سال 1895 اختراع شد و1901 اولین فیلم ایرانی ضبط شد!!!
همه دنیا تلاششون را واسه رسیدن به این هدف انجام داده بودن دوربین ساخته شد بعد شاه متجدد ایرانی هوس کرد بره فرنگ از دوربین خوشش اومد خرید آورد ایران به این صورت دوربین وارد ایران شد
اگه شاه هوس فرنگ به سرش نمیزد دوربین کی وارد ایران میشد؟؟؟؟
چندتا شاهکار پیکره سازی تو ایران داریم که با پیغمبر کله کدو دوناتلو یا پیکره موسی(میکل آنژ).....قابل قیاس باشن؟؟؟
اولین تئاتر کجا اجرا شد؟؟
اولین بازیگر و نویسنده تئاتر کیه؟؟
تس پیس یونانی
آره معماری تخت جمشید تو جهان تکه
کمال الدین بهزاد وآقا میرک و جنید و رضا عباسی نظیر ندارن
چندتا از شاهکارای بهزاد تو ایرانه؟؟چقدر واسه نگه داشتن این آثار تلاش کردیم؟؟
مسجد جامع اصفهان موزه هنرهای ایرانه موزه معماری .چهل ستون و..........
قبول دارم بابا ما خیلی آپار هنری داریم
اما اگه هنر نزد ایرانیان است و بس
چرا تازه تو دوره قاجار رنگ و روغن وارد ایران شد؟
سال1485که لئوناردو نقاشی باکره صخره ها را با رنگ و روغن روی چوب نقاشی کرد گفت:هنر نزد من است و بس؟؟؟
بیاین یکم غرور را کنار بگذاریم
کاشی معرق های ایران .کوباچه ها معماری اسلامی خوشنویسی اینها رقیب ندارن
اما یکم واقع بین باشیم یکم به دور و برمون بیشتر نگاه کنیم برای هنر بقیه کشورا احترام قائل باشیم
هنر نزد ایرانیان است
بس را حذف کنیم
وسرمون به کارخودمون باشه
بیایم هنر حفظ میراثمون را داشته باشیم
که وقتی تو کتابای تاریخ نگاه میکنیم آه نکشیم که واسه دیدن این نقاشی ایرانی باید تا فلان کشور بریم غروربرانگیزه که فرش ایرانی تو موزه ویکتوریا آلبرت لندنه
اما مگه خودمون نمی تونیم همچین موزه هایی داشته باشیم؟؟
نیایم واسه منافه یه عده سد سیوند را آبگیری کنیم که پاسارگاد کورش کبیرمون زیرش مدفون بشه
کاش سرمون به کار خودمون گرم بود و حواسمون بود داریم چی کار میکنیم
کوروش بزرگ گفته:پیکر من را بدون تابوت و مومیایی دفن کنید تا جزئی از خاک ایران شود
....................
آخ
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:16 توسط GoLShaN
|
این آخرین روزای سال را خیلی دوست دارم
همه به تکاپو میافتن
یادشون میافته که همه چیز را تمیز یا اجالتا نو کنن اون وقته که تو خیابونا جای سوزن انداختن هم نیست و چه روزای باحالیه واسه دست فروشا
واسه بچه هایی که شاید خرج خونشون را میدن وما با بی انصافی ازشون میگذریم
بساط سفره هفت سین فروشا گرم گرمه حالا بعضیا که با کلاسن تو پاساژها و مجتمع ها و بعضی ها هم گوشه خیابون به تو یادآوری میکنن که این سنت را مبادا فراموش کنی
فروشگاهها که حسابی جیب مردم را خالی کردن روزای آخر مث امروز چوب حراج به جنساشون میزنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!وبازم مردم واسه خرید یه جنس هرچند بی کیفیت اما چون حراجیه وقت خودشون را تلف می کنن و تو صف می ایستند
این خصلت ما ایرانی هاست یه جنس اگه گرون باشه عالیه اگه ارزون باشه بی کلاسه ولی اگه ارزون باشه و بی کیفیت باشه اما تو حراجی ها باشه خیلی مفته!!!!!!!وحاضریم وقتمون هم به خاطرش هدر بدیم
توی روزای آخر بین این همه دستفروش که بساطشون کل پیاده رو را گرفته توی صداهای دست فروش ها که بهترین جنساشون را حراج کردن!!یه صدایی می شنوم که با بقیه صداها فرق داره
فال فال فال نخود!!
پیرمرد فالگیر بدون توجه به حضور دستفروش ها سرجای قبلیش نشسته روی زمین و چندتا نخود گذاشته جلوش و فارغ از همه دنیا میخاد فال بگیره
واسه من واسه تو که غرق دنیای پر زرق و برقیم همه بی تفاوت از کنارش میگذریم
آخه میدونیم که آینده چه جوریه!!همه دنبال پولن
فقط فقط پول هر کاری میکنن که پولاشون بیشتر بشه که وامهاشون را پرداخت کنن که کوفت! بخرن که از فلانی کم نیارن
عشق دیگه وجود نداره که بخوایم فال بگیریم
یه کشور دیگه جنگ میشه دروغ ریا دوروییی و...........همه هستن پس واسه چی باید فال بگیریم؟؟
ما که همه این ها را میدونیم
پس چرا پیرمرده هی داد میزد فال؟؟
بعضیا بدون حتی یک نگاه از پیرمرد گذشتن
و وقتی مامان گفت تو این اوضاع فال به چه درد آدم میخوره؟ما هم از کنارش گذشتیم
ولابد تا غروب اون داد زده فال
و مردم با کیسه های پر لز خرید از کنارش گذشتن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:18 توسط GoLShaN
|
چلچراغ 87
چلچراغ عزیزم از سال87یه چیزیش شد ویژه نامه عید نچندان چلچراغی!چاپ نشدن تقویم چلچراغی!حذف شدن بعضی صفحات دوست داشتنی
وشماره318که قرار بود آخرین شماره باشه
و نبود!!
رفتن نویسنده های محبوب چلچراغیم از چلچراغ
و برگزار نشدن جشن چله!!!!فرم پرکردن و منتظر موندن بیخودی
آخه فکرشم نمی کردم امسال جشن نباشه
آخه از چلچراغیا انتظار دیگه ای داشتم
وقتی فرم چاپ می کنید ما پر می کنیم و جشن برگزار نمیشه!!!تو ذوق می خوره
بعد چلچراغیا پا میشن میرن دیدن مردی با عبای شکلاتی میگن و میخندن(شاید به ریش ما!!)بعد ویژه نامه یلدا چاپ می کنن
وتوی لید می نویسن ببخشید که جشن برگزار نشد
و برا خودشون چهره سال انتخاب می کنن بدون هیچ نظر سنجی از ما(اینجوری من به نشانهای سال قبل هم بدبین شدم)بعد به محمدرضا فروتن میگن:شما را یه عده جوون انتخاب کردن مخاطبان چلچراغ(ما؟؟نظر سنجی؟؟)
ما هم بی سر وصدا نه اعتراضی نه....
و آخر هم ویژه نامه عید امسال که وقتی دیدمش بدجور بغض کردم دلم میخواست دم دکه بترکم از بغض و گریه
به این میگن چلچراغ؟؟؟؟این چلچراغه؟؟؟
وغرق نوستالژی میشم و به روزای خوب و نویسنده های محبوبم فکر می کنم
خونه که میرسم بیشتر ورق میزنم هی میخام خودمو دلداری بدم اما صفحه ای پیدا نمیشه واسه دلداری اون وقت چلچراغم را می بندم و بغضم می ترکه
و به خودم یادآوری میکنم:
یادم باشه سر سفره هفت سین واسه چلچراغ و چلچراغیا دعا کنم
و دعا کنم هیچ وقت بی تفاوت ازچلچراغ نگذرم
چون خیلی چیزا به من یاد داد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:16 توسط GoLShaN
|